قاصدک
قاصدک،بربام سیمان
ازچه می آیی فرود؟!!
ازکه می آری خبر؟
بر آهن و سیمان و دود!
دهر دوار و سقوط تا ناکجا
ابر سرگردان و پیچ جاده ها
قحط فانوس است و خاموشی ما
شهر بی آغوش و تنهایی ما
قاصدک،بربام سیمان
ازچه می آیی فرود؟!!
ازکه می آری خبر؟
بر آهن و سیمان و دود!
دهر دوار و سقوط تا ناکجا
ابر سرگردان و پیچ جاده ها
قحط فانوس است و خاموشی ما
شهر بی آغوش و تنهایی ما
خسته و
بی حوصله از خسته دلی
بر لب پنجره ای
میزُداید باران
خاک این پنجره ها
چه صفایی دارد
تن سبز باران
من هنوز با حسرت
بر لب پنجره زرد خزان
می نگارم باران
تا که شاید که وزد باد صبا
از حریم سینه صولت یار...
تا هوای خنک استغنا
توی رگهای خزان
مثل نعنا مثل یک تنگ بلور
مثل یک شب پره دریک شب کور
مثل باران تو کویر سوت و کور...
من اگر دلخسته ام
شعر اگر دل مرده است
من و شعرم دلگیر
تو دعا کن باران
تو بکن گل باران
تا دمد فصل بهار
بر بیابان
چو ببارد باران
ِبِـُرست جنگل سبز
ازهماغوشی
خاک
و
باران
یادت آید
من و تو در باران
تو شدی گــُـل باران
من شدم ِگل باران
تو شدی ستاره روزنامه ها
من شدم ستاردار چاله ها
تو شدی رویای هر پیر و جوان
من شدم کابوس شبهای گران
چه قشنگه انتخاب
توی رویای بهار
تو شدی
یک گلدان...
من هنوز
درپی رویای بهار
گلشن و باغ...
چه قشنگ است انتخاب...
فاصله ها جبر آن
از نوای
ساز باران
در افول یاد یاران
در غروب نامداران
در شب سرد زمستان
در عزای ماه تابان
میکشیدم
نقش امید
در خیالم
فردای خوش
رویش گل
در بیابان
صبح امید
سبز جاوید
رقص آدم
از دل خاک
تا به افلاک
شوق آب
فواره ها
داغی آفتاب
با خروش
چشمه ساران
از دل سنگ و بیابان
یاد رویای بهاران
در زمستان بیابان
توی زندان
ذهن ماهی های برکه
از خروش
رود و چشمه
تا ابد بیدار گشته